تبليغاتX
Nirvanic Strings---رشته هایی به ماورا
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
وقتي عشق به ايستگاه برسد...

وقتي عشق به ايستگاه برسد،

اعتماد

نگاه

تپش هاي قلب

همهمه خاطره ها

آرزوها

                با هم درنگ ميكنند..همه بي صدا ميشوند تا عشق ايستگاه را ترك كند...زيرا ايستگاه 

                                        ،انتها نيست

 



 

پانوشتي بزرگتر از نوشته

1.اينجا ابستاده ام،در ايستگاه و  متحير به آنچه گذشته نگاه ميكنم.آنقدر ايستاده ام كه صدايم پر كشيده به انتها

..در حالي كه باورش ندارم.

2.تلفن زنگ خورد،دستم را روي دكمه پاسخ بردم،

-سلام ،حالت خوبه؟حرفي نزن كه پاسخي برات ندارم ..حتي نگو حالت چطوره!

 ببين،خستم! حتي از آنچه مي فهمم..چه برسد از تو!

چه مي كني با عشق من؟در حاي كه من در ايستگاه ايستاده ام...

و تو شاد وشكر گزار باش از بابت آنچه هستي و داري .حس ميكنم هيچ كاري نبايد بكنم....

يعني تقدس به قول خيليها توهمي كه  پشت اين  جرقه ها هست ميگه سكوت كنم...چون اينجا فقط يه ايستگاست.

در همين لحظه ها زنگ تلفن قطع شد ومن دست از گوشي برداشتم.

3.اگه اين صفحه،تنها يك مخاطب هم داشته باشد،به احترام (حتي) توهم پشت انديشه آن، آن را با

نوشته هاي تازه ميشوريم..آن توهم اين ارزش را دارد...

تا نگارش مطلب مغز دار نو به دست دوستم ،من  ساكت در ايستگاه عشق مي مانم...و خاک خوردن خیلی چیز ها را

 تماشا می کنم.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 23:32 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar