تبليغاتX
Nirvanic Strings---رشته هایی به ماورا
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
با همان بالهــــاي آشــنايم

با همان بالهاي آشنايم

بسوي خانه بر مي گردم

كه با آنها گم شدم

ترانه اي بود من

و خدا قافيه اي

كه هنوز در گوشم مي خواند

باز آرام و ساده خواهم شد

و مرا صدايي خواهد بود

رخسارم فرود آمد

به نمازي نيكوتر...

هانری کربن


پانوشت:

كه هنوز در گوشم مي خواند  به وسعت همه سايه ها دلم حرف دارد...
و مرا صدايي خواهد بود،صداي امواج اقيانوس تو

با تشكر از متين عزيز

 

|+| نوشته شده توسط در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 7:2 | 
در حوالي بساط شيطان...
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد.  بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم . تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 21:6 | 

دعوتت ميكنم به آرامش و آگاهي...

 

 

 

يه جاي خلوت بشين و همراه

 

 با شمارش،از يه پلكان برو

 

بالا تا به خودت برسي.

 

 

این فقط یه دعوته...

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 21:22 | 
مرده ی متحرک.................................................................................Walking
 

Suppos you were to die tonight.

فرض كن امشب مرده بودي

 

What would you say?

چه مگفتي؟

 

 

Do you believe in life other death?

آيا زندگي پس از مرگ راباور داري؟

 

In the chill of the night

درخنكهاي شب

 

I can feel my heart racing

ميتوانم تپش قلبم را احساس كنم

 

As I run towards the lite

درحالي كه بسمت روشنايي ميدوم

 

That seems sofar away

روشنايي كه بسيا دور به نظر ميرسد

 

Wondering forever in the darknest of Shadows

در سياهترين سايه ها تا ابد از خودم مي پرسم

 

Wondering if I will ever see you again

كه آيا بازهم تورا خواهم ديد

 

 

I’ll take your love

من(مرگ)عشق تورا خواهم گرفت

                                                                                

I’ll take your hate

من نفرت تورا خواهم گرفت

 

I’ll take your desire

من آرزوي تورا خواهم گرفت

 

I’ll take the the world

من دنيا را خواهم گرفت

 

When it tums on you

وقتي كه به تو روي آورده است

 

I’ll set it afire

من آن را در آتش قرار خواهم داد

 

Whalking Dead

 


                             Linkin Park                             

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 22:54 | 
سفير روح.......... soul ambassador

ازروي شفقت وغم خواريست كه سفير روح عشق خود را به روح هاي ديگر القا مي كند و آنها را در مركزي

 

در پشت چشمان شما فراهم مي آورد.او اين عمل را با روح هايي كه در تمامي مراتب هستي به سر مي برند

 

انجام مي دهد، تا به سوي جهان هاي والاتر راهبر شوند...

 

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 18:8 | 
آغازی مقدس...A Holy Begining

لحظه لحظه اين آگاهي درمن شكل مي گرفت كه هر لحظه از ابديت هرواقعه اي ازتجربيات،

 

بذري دردل بشر ميكارد.تنهاچيزي كه به آن يقين دارم اين است كه خدا عشق است وعشق خدا.

 

هرگاه روح ازتهي بودن خويش خالي شود،از خدا پر مي شود.

|+| نوشته شده توسط در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 23:23 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar